تبليغاتX
خاطرات یک دختر ژولیده

خاطرات یک دختر ژولیده

121.شکایت نامه

از خودم شاکی ام...بی مقدمه...شاکی ام که چرا اینقدر بی حوصله شدم...چرا نمیتونم جواب محبتهاتون رو بدم؟...چرا نمیتونم بگم که خوندمت چرا دستم به کامنت گذاشتن نمیره...چرا باید همه چی اینجوری پیش بره؟چرا باید ازم ناراحت شید؟


و این که....چرا باید دلتنگ آدمها و اتفاقای قدیمی بشم و به پاییز رس*تاک گوش بدم همه این مدت؟اوضاع خراب تر از اونه که فکر میکردم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390 ساعت 7:31 PM توسط دنیا | 


120.نقطه سر خط

دیروز این همه دیدنت من رو برد به ۱ سال قبل...سالی که شرایطش با الان خیلی فرق داشت...نه من دیگه اون آدم قبلی ام نه تو آدم یک سال قبلی...خیلی چیزا عوض شده و با این وضعیت وجودت بدجوری کلافم کرد

یا تویی که خیلی ازت عصبانی ام...چرا با این همه اتفاق دیروز انتظار دیدنت رو داشتم؟!

تازه وارد قدیمی دلم واسه تو هم تنگ شده بود...مطمینا اگه بهت می گفتم باورت نمیشد...نه تو نه هیچ کس دیگه...دیدنت خوشحالم کرد!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ساعت 8:0 PM توسط دنیا | 


119.کاملا بدون عنوان

خب اتفاقای این چند وقت بدجوری تاثیر گذاشته رو روابطم یعنی داره عملا همه چی رو خراب می کنه!

تازه وارد قدیمی بیحوصلگی و اون همه کار کردن و مهمون کردنت رو دوست داشتم...چرا دروغ!

فردا باید روز خوبی باشه...خدا به هر دو مون رحم کنه!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ساعت 11:51 PM توسط دنیا | 


118.هر روز بدتر از دیروز!

عذاب وجدان میگیرم وقتی که ر اون اتفاقا روی رابطه ام با دوستام تاثیر میذاره...وقتی ازم ناراحت میشن و هیچی نمیگن میشکنن...منم میشکنم و با خودم هزار بار میگم کاش هیچ وقت ندیده بودمت...حتی به قیمت نداشتن اون همه لبخند!
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390 ساعت 10:16 PM توسط دنیا | 


117.cut

نمیدونم چرا دیشب این حرف ها زده شد نمیدونم چرا این اتفاق ها افتاد اما به هر دلیلی که بود...خدایا شکرت!

 دیگه نمی خوام ببینمت....چون اگه ببینمت کم میارم.......!

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390 ساعت 11:34 AM توسط دنیا


116.من خودمو نمی بشخم!

وااااااااااااااای دهم شهریور چرا یادم رفت من؟چرا فکر میکردم یا دوازدهمِ یا بیست و دوم؟تولد وبلاگمُ میگم ...تولد 2 سالگیش...اینقدر این تابستون مشغله داشتم که....

ببشخید وبلاگ جونم

تولــــــــــــــ ـــدت مبـــــــــــــــــــــــــــ ــــارکخیـــــ ــلی

پ.ن:این قالب واسه عذرخواهی بعدا یه پست مفصل برا تولدت مینویسم قول میدمــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ساعت 0:16 AM توسط دنیا


115.می میریــــــــم!!!

از عصر پای چپ من چنان دردی گرفت که نگــــــو...بعد هم که رفتم دندون پزشکی و....یعنی امشب من مردم و زنده شدم از یه طرف پام از یه طرف دندونم که داشت از بی حسی درمیومد و در عین حال عصبانیت(!)...هرچقدر جلوی خودم گرفتم نشد بالاخره زدم زیر گریه خدا نصیب هیچ کس نکنه:(

پ.ن:دیدن اون لیست خوشحال کننده بود اما من یه کمی ناراحت شدم...شاید باید بیشتر از اینا ...نمیدونم 

پ.ن2:میدونم همتون از دستم شاکی شدین...میدونم...ببخشید...به همتون سر میزنم اما نمیدونم چم شده که حوصله کامنت گذاشتن ندارم...جبران میکنم...شرمنده:(

پ.ن3:به زودی یه گردگیری اساسی میشه اینجا قول

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ساعت 0:9 AM توسط دنیا | 


114.روزمرگی و روزمرگی و روزمرگی

روزایی هست که یاد مرگ میفتی...روزایی که ترس از کارهایی که کردی تمام وجودتو میلرزونه...واسه سالگرد پدربزرگت میری سر مزارش و معجزه هارو میبینی...روزی رسوندن خدا رو میبینی...دو قدم اون طرفتر یه قبر کندن و منتظره تا مرده رو بیارن...اونجاست که ناخودآگاه میری بالای اون زمین کنده شده وایمیستی و نگاه میکنی و نگاه میکنی و نگاه میکنی...میترسی... گریه میکنی..اما راه فراری نیست...

 سالها بعد شاید  یه نا اشنا همین دعا رو بالای سر من بخونه...خدا همشون رو بیامرزه 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390 ساعت 9:45 PM توسط دنیا | 


113.خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــا

خدایا فقط یه روز دیگه مونده مگه نمیگن تو این ماه درهای رحمتت رو باز میذاری تا همه امرزیده شن؟به حق  آبروی بنده های خوبت خداااااا:(

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390 ساعت 10:46 PM توسط دنیا


112.

فقط واسم دعا کنید...گیج گیجم این چند روز...نمیدونم چمه...دعا کنید...خیلی
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ساعت 11:12 PM توسط دنیا | 


111

گاهی وقتا دلت میخواد داد بزنی اما نمیدونی واسه خوشحالیه واسه خوابای رنگی رنگی ای که میبینی یا واسه ناراحتیاته فقط میدونی میخوای داد بزنی.....

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ساعت 12:51 PM توسط دنیا | 


110.همینجودی نوشت!

هیچ حرفی واسه گفتن ندارم جز این که نمیدونم باید پشیمون باشم امشب باهات حرف زدم یا نه...خوشحال شدم اما چرا؟مگه قرار نذاشتم با خودم که...!این سردرگمی اذیتم میکنه...قضاوت اطرافیانمون اذیتم میکنه...این محافظه کاریای خودم و تو اذیتم میکنن...این که یکی زنگ میزنه واسه احوالپرسی و وسط این همه حرف یه حرف بیربط راجع به ما میزنه گرچه اولش خیلی بامزه و خوب میاد اما وقتی به حرفها فکر میکنم....اذیت می شم و هیچ کاری نمیکنم...

پ.ن:دلم واسه اون نا جی و خیلیای دیگه تنگ شده بدون هیچ دلیلی

پ.ن۲:شاید یه مدت نباشم سر سفره های افطارتون خیلی دعام کنید...خیلییی

+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390 ساعت 2:37 AM توسط دنیا | 


109.احمقانه

دیدی گاهی وقتا ناراحتی؟ گاهی که هیچ دلیلی هم برای این ناراحتی لعنتی پیدا نمی کنی گاهی که هرچی هم فکر می کنی تا یه اتفاق خوب بیاد تو ذهنت تا همه چی یادت بره ولی برعکس هرچی خاطره بد و گندکاری تو زندگیت داشتی میاد جلو چشمت و همه چی بدتر میشه...الان من این شکلیم...قشنگ روانی شدم دیگه از دست خودم...

پ.ن۱:احمقانه ترین کاری که تو زندگیم میتونم انجام بدم اینه که سوار ون شم!!!

پ.ن۲:این وابستگی بایر کم شه نمیدونم چرا اما باید کم شه!!!

پ.ن۳:تابستان خود را چگونه می گذرانید؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ساعت 0:40 AM توسط دنیا | 


108.

خب من وقتی عصبانی ام دیگه دست خودم نیست که...همه چی قاطی میشه...حالا هر چی من نخوام هیچی بگم تو واسه چی گیر میدی که دعوامون شه؟چرا درک نمی کنی اون قضیه واسه من مهمه چرا سعی نمیکنی دلداریم بدی جای این که اینقد عصبانی شی؟چجوری باید بهت بفهمونم این کار درستی نیست آخه؟هرچی امروز بهم خوش گذشت و خوب بود،،،اینم واست میذارم کنار!!!



پ.ن :از بعضی از آدما دلگیرم مثلا همین دوستای وبلاگی که ازشون خبری نمیشه...احوالشونم میپرسی بازم خبری نیست!!!هییی...دفعه اولی نیست با اینجود آرما برخورد میکنم دفعه آخر هم نیست!!!خوش باشین رفقا...


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ساعت 0:54 AM توسط دنیا | 


107

ooni k mikhastamo kharidam,oon kari k mikhastamo anjam dadam...mimoone ye seri kare dige k bayad hatman in tabestoon teye tasmimate kobraye man anjam shan,va inke shokret khoda

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 ساعت 1:51 AM توسط دنیا


.106

خدا نکنه من نخوام یه کاری رو انجام بدم...خدا نکنه من نخوام با یکی حرف بزنم یعنی اتفاقهایی میوفته که اندازه تمام عمرم باهاش حرف بزنم!!!والااااا


اصلا فکرش رو هم نمیکردم بری این کار رو بکنی...اصلا...:S


فکر کنم 104 باهام قهر کرده بود...از یه چیزی ناراحته فکر کنم...صبر میکنم ببینم چی شده....


و مطمئن شدم که ناراحتی من واسه هیچ کس مهم نیست عادتشون شده همیشه بخندم...باورشون نمیشه منم ممکنه ناراحت باشم بعضی وقتا...


+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ساعت 0:6 AM توسط دنیا | 


105.اووووومــــ

خب آره حالا که فکر می کنم میبینم شاید من دارم زیادی بهونه می گیرم!شاید زیادی دارم ناز می کنم!!!شاید...

خب تو هم خوب قضیه رو جمع می کنی!!!

خب امروز که خیلی از دستت ناراحت شدم اما همون چند تا جمله ای که گفتی تمام ضدحالا رو می پوشونه و لبخند رو میاره رو لبام!!!

خدایا شکرتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ساعت 10:53 PM توسط دنیا | 


104.این پست هم واسه تو!

با این که صبح خیلی خوش گذشت اما عصر به خاطر خستگیم بیحوصله شدم...اصلا حالم خوب نبود حتی با وجود این که با تو حرف زدم بهد غیبت یک روزت!فقط یه تلنگر کافی بود تا بتوپم به یکی...اما...بازم درست به موقع فرستادیش خدا...این بشر چقدر شیطونه آخه و چقدر صادقانه دوست داره شیطنتاشو...طرز حرف زدن و سر به سر گذاشتن امشبش بعد تلفن ناگهانی که عصر زد عالییی بود ممنون خدایا که اینقدر هوامو داری

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ساعت 1:41 AM توسط دنیا


103.مرســــــــــــــــــی خدا

کلــــــــــــــــی حرف داشتمااا،اما نمیدونم چرا پست مطلب جدید رو که زدم همه چی از ذهنم پریـــــد!!!

به هر حال من الان یک آدم بسیار بسیار خوشحال می باشم که کلی امروز بهش خوش گذشته و با یکی حرف زده که یک ساله که ....

خیلــــــــــــــــــــی خوب بود خدایا شکرت با این که کم بود اما همین هم واسم کلی خوشحالی آورد

مرســـــی به خاطر لبخند مرسی به خاطر نگاه مرسی به خاطر طرفداری مرسی به خاطر قدم زدن و مرسی....

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ساعت 7:20 PM توسط دنیا | 


102.من چرا این مدلی شدم؟

شاید نباید باز باهم حرف میزدیم...شاید اشتباه کردیم...شاید وابستگی لعنتی چشمای هردومون رو بسته...شاید...نمیدونم...

نمیدونم چرا با وجود این همه اختلاف باز هم هستیم...

من که این همه سخت گیرم نمیدونم چرا کار بدی که میکنی و پشت بندش عذرخواهی میکنی اینقدر راحت میبخشمت!!!نمیدونم چرا سرم داد میکشی هیچی نمیگم...

اخلاقم شده مثل مامانایی که فقط نگاه میکنن و صبر میکنن تا پسرشون آروم شه...آرومش میکنن...

چرا سرت داد نمیزنم مــــــــــــــــــــــن...چرا دارم کوتاه میام..چــــــــــــــــراااا:(

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ساعت 8:20 PM توسط دنیا |